تبلیغات
لطایف و حکایات

وبلاگ های دیگر نویسنده

نویسنده :علی باقری
تاریخ:جمعه 2 آبان 1393-11:15 ق.ظ



همین جا روی آدرس ها کلیک کنید

 http://alibagheri2.blogfa.com  آموزش کامپیوتر

دانش آموزان عزیز می توانند برای استفاده از بازگردانی اشعار و جواب خودآزمایی ها به این وبلاگ های من مراجعه فرمایند

http://alibagheri5.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 1

http://alibagheri6.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 2

http://alibagheri4.mihanblog.com/ ادبیات فارسی 3 انسانی

alibagheri7.mihanblog.comادبیات فارسی 3 تجربی

www.alibagherie.mihanblog.com شعر و ادبیات





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکمت خوردن هندوانه و دانه ی هندوانه

نویسنده :علی باقری
تاریخ:سه شنبه 29 مهر 1393-09:26 ب.ظ

خوردن هندوانه خواصی معجزه آسایی دارد . اما شکستن و خوردن دانه های آن چه؟
روزی لقمان با شاگرد خود در راهی می رفتند . به زیر سایه ی درختی رسیدند که در آنجا قبل از آنها هندوانه خورده بودند . شاگرد لقمان گفت: استاد من مصلحت می بینم در همین جا اتراق کنیم چون در اینجا هندوانه خورده شده و فکر نمی کنم در این حوالی درد و مرض و بیماری وجود داشته باشد . لقمان گفت : از کجا معلوم که از دانه های آن نخورده باشند ؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوراخ وافور

نویسنده :علی باقری
تاریخ:دوشنبه 7 مهر 1393-06:27 ب.ظ

سوراخ وافور
روزی یک روستایی جهت خریدن وافور به بازار آمد و وارد مغازه ای شد و یک وافور خرید و از مغازه بیرون آمد . بیرون مغازه وافورش را بررسی نمود و دوباره به مغازه برگشت . و به صاحب مغازه گفت : آقا اگه ممکنه اینو عوضش کنید چون به نظر میرسه سوراخش کوچکه . صاحب مغازه برگشت و گفت : مشدی اشتباه می کنی . به نظر من خیلی هم سوراخش بزرگه چون قطار قطار شتر با بارش می تونه از اون سوراخ رد شده و هرگز بر نگرده

‎سوراخ وافور 
روزی یک روستایی جهت خریدن وافور به بازار آمد و وارد مغازه ای شد و یک وافور خرید و از مغازه بیرون آمد . بیرون مغازه وافورش را بررسی نمود و دوباره به مغازه برگشت . و به صاحب مغازه گفت : آقا اگه ممکنه اینو عوضش کنید چون به نظر میرسه سوراخش  کوچکه . صاحب مغازه برگشت و گفت :  مشدی اشتباه می کنی . به نظر من خیلی هم سوراخش بزرگه چون قطار قطار شتر با بارش می تونه از اون سوراخ  رد شده و  هرگز بر نگرده‎



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پدر شوهر و تازه عروس

نویسنده :علی باقری
تاریخ:چهارشنبه 5 شهریور 1393-05:57 ب.ظ

پدر شوهر و تازه عروس
پدر داماد دهنه ی اسب عروسش را گرفته بود به طرف خانه فرزندش می برد . عروس که از دوران نامزدیش بچه ای سه ماهه در شکم داشت رو به پدر شوهر کرد و این چنین گفت : پدر جان ! سرزمین شما بسیار سرسبز و با صفاست . در این محیط سر سبز و خرم و دلگشا، آدم امکان داره بچه اش را شش ماهه هم به دنیا بیاره . پدر شوهر عروس که منظور عروس بخت برگشته را فهمیده بود گفت دخترم این دفعه مثل هر آدمی 9 ماهه به دنیا بیار از دفعات بعد سه ماهه هم به دنیا بیاری برای ما مورد قبوله !!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندان چه میزان برای جلو گیری از جرم و جنایت چاره ساز هست ؟

نویسنده :علی باقری
تاریخ:سه شنبه 28 مرداد 1393-06:57 ب.ظ



زندان چه میزان برای جلو گیری از جرم و جنایت چاره ساز هست ؟
یکی از هم ولایتی های ما تعریف می کرد :در زمان رژیم ( محمد رضای اختلاس گر و خیانت کار پهلوی! ) رفته بودم کرج برای کارهای ساختمانی و عملگی. زمستان بود هوا به شدت سرد بود .کارهای ساختمانی هم تعطیل بود. پولم هم تمام شده بود دیدم بدون پول به هیچ مسافرخانه ای هم راه نمی دهند . پول غذا هم نداشتم بی پولی و گرسنگی هیچ ؛ اگه بیرون می ماندم سرما مرا می کشت . رفتم جلو درِ شهربانی . دیدم یک نفرمرد متشخص و کت شلوار پوشیده و کراوات زده دارد می آید به من که رسید بدون مقدمه یک سیلی خوابوندم زیر گوشش . سرو صدایش بلند شد و با هم درگیر شدیم .مأمورین شهربانی ریختند بیرون وقتی به موضوع پی بردند مرا به داخل زندان بردند .به اون مرد هم گفتند برود فردا شکایت کند و من هم در بازداشت بمانم .شب خوابیدم در زندان . صبح زود مرد کتک خورده اومده بود زندان و گفته بود من اومدم اون مردی که مرا زده ببینم و یک سوال ازش بپرسم . پیش من آمد و گفت : من یک سوال ازت دارم . خواهش می کنم حقیقتش را بگید . من که با تو کاری نداشتم و داشتم راه خودم را می رفتم چرا بی دلیل مرا زدی ؟ مست بودی ؟ یا چه مشکلی داشتی ؟ گفتم حقیقتش اگر تو را نمی زدم و بیرون می ماندم ، سرما و گرسنگی مرا تا صبح می کشت ازتو و مأموران زندان هم تشکر می کنم . و در ضمن گفتم حاضرم عوض سیلیی که بهش زده بودم یه سیلی به من بزنه و حقیقت بی پولی و بی کاریم را برایش گفتم . مرد همین که قصه را شنید گفت : خدا حافظ من رفتم شما هر طور که دلتان می خواهد باهاش برخورد کنید . بعد از رفتن مرد به من گفتند آزادی می توانی بروی . من با اصرار گفتم . من یه خواهش از شما دارم و اون اینکه مرا تا عید نوروز در زندان نگه دارید تا هوا گرم بشه و کارهای ساختمانی هم شروع بشه . ولی اونها قبول نمی کردند می گفتند مسئولیت دارد . آخر سر مبلغی پول تهیه کردند و به من دادند تا بروم بگردم کاری پیدا کنم . من هم قبول نمی کردم بلاخره به زور مرا از زندان اخراجم کردند . راستی اگه برای مجرمان ما این وضعیت پیش بیاید آیا زندان چاره ساز هست ؟





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ترس از زن

نویسنده :علی باقری
تاریخ:دوشنبه 6 مرداد 1393-01:24 ق.ظ

ترس از زن

روزی به عده ای از مردها گفتند اونهایی که از زنهای خود می ترسند بروند این طرف سالن و آنهایی که از زنهای خود نمی ترسند بروند آن طرف سالن . دیدند هیچ کس از جایش بلند نشد . پرسیدند موضوع چیه ؟ بلاخره از زن خود می ترسید یانه ؟ همگی گفتند : آخه می دونید ما از زن خود مثل سگ می ترسیم . شما گفتید اونهایی که می ترسند . نگفتید اونهایی که مثل سگ می ترسند .
توجه : در زبان ترکی مثل سگ از چیزی ترسیدن یعنی بیش از اندازه ترسیدن





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای سه زن در یک خانه

نویسنده :علی باقری
تاریخ:یکشنبه 29 تیر 1393-08:41 ب.ظ

در زمان های قدیم معمولا تهیه ی سوخت زمستانی از قبیل هیزم و... بر عهده ی زنان بوده . چنین روایت کرده اند که در یک خانه یک مادر زن و یک دختر و یک عروس بودند که با هم زندگی می کردند . مادر زن می گفت من دیگر پیر شده ام و احتمال اینکه امسال تا زمستان عمرم تمام بشه و از دنیا بروم زیاد هست بنابراین در مورد جمع آوری هیزم برای روزهای سرد زمستان هیچ اقدامی نمی کرد . دختر هم می گفت احتمال این که من امسال خواستگاری به سراغم بیاید و ازدواج کنم بروم زیاد هست .بنابراین در این مورد اون هم بی خیال بود . عروس هم می گفت من هم احتمال اینکه از این خانواده جدا بشم و با شوهرم جداگانه زندگی کنم زیاد هست دیگر لزومی نیست برای دیگران زحمت بکشم و هیزوم و سوخت زمستانی جمع کنم . نتیجه اش این بود که این سه زن هر زمستان بدون هیزوم می ماندند و خانه شان همیشه سرد بود .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای یک ضربه ی چکش 300 دلار ؟!

نویسنده :علی باقری
تاریخ:شنبه 28 تیر 1393-06:55 ب.ظ


برای یک ضربه ی چکش 300 دلار ؟!

ساعت 9صبح از راه رسیده بود ولی کارگران و تکنسین های کارخانه هنوز موفق نشده بودند موتور کارخانه را روشن کنند. مثل اینکه استارت موتور خراب شده بود . مدیر کارخانه را خبر کردند تا شخصاً در موتورخانه حضور یافت . هر کس نظری می داد . بلاخره تصمیم گرفته شد مهندس متخصص مکانیک خبر کنند . نیم ساعتی زمان سپری شد تا مهندس از راه رسید . دستور داد استارت زده شود . ولی موتور به استارت زده شده جوابی نداد. مهندس متخصص مکثی کرد مثل اینکه علت را یافته بود . دستور داد برایش چکشی آوردند . با نوک چکش ضربه ای به قسمتی از استارت زد با یک اشاره موتور روشن شد. همه به سر کار خود رفتند . ودوباره فرایند تولید در کارخانه به راه افتاد . مدیر کارخانه از مهندس خواست که فاکتوری برای حق الزحمه خود بنویسد . فاکتور نوشته شد .
عیب یابی و رفع اشکال 300 دلار .
چند نفری که ناظر نوشته شدن این فاکتور بودند یک صدا با تعجب گفتتند : برای یک ضربه چکش 300 دلار؟!
مهندس ، فاکتور را پاره کرد و یک فاکتور دیگری نوشت .
ضربه چکش یک دلار .
عیب یابی و تعیین محل ضربه ی چکش 299 دلار .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo
Online User